حقایق مبتذل

این ها را برای شما دو نفر نوشته ام...

بار آخری را که دیدمتو یادت هست؟ تشر زدی که: چرا شعر نمی نویسی؟
اینا رو دیشب، توی همون بی خودی نصف شب نوشتم، برای شما دو نفر
و همه ی کسایی که همین دردو دارن
درست بعد از اینکه لپ تاپمو خاموش کردم...


مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است «مجذوبعلی شاه کبودرآهنگی»

بايزيد را گفتند که جمله خلايق در تحت لواي محمد (ص) خواهند بود
گفت : بالله که لواي من از لواي محمد عظيم تر است. «شرح شطحيات/ص131»


مردی درون آینه سیگار می کشد

دردی که از لوای محمد عظیمتر

با حلقه های دود به معراج می رود

از یک مسیر بازتر و مستقیمتر

-----

مردی درون آینه اصلاح می کند

ریشی که از تمامی قرآن حجیمتر!

دارد به زعم خود به ملاقات می رود

با یک خدای بهتر و لابد کریمتر!

-----

مردی درون آینه مصلوب می شود

گویا که از عذاب خدا هم الیمتر

هر چند که هوای جهنم شده کمی

از تندباد داغ طبس هم نسیمتر!

-----

مردی درون آینه در می کند زبان!

که از زبان فاخر حافظ فخیمتر!

بعدش تمام درد تو را زار می زند

تا من ... و شعر و کل جهان می شویم تر...


به امید روزهای خوب...

+   یکشنبه 7 خرداد1391/  11:42  / محمد بم  | 

مرغ سحر در مایکروفر

    می نشینی یک جا و به خودت می بالی که داری توی وبلاگت به فعالیت ادبی می کنی و شادمانی از اینکه کسانی اینجا را می خوانند که سرشان می ارزد به تنشان. بعد یکهو می بینی که بعضی از مخاطبانت با جستجوی عبارات ناامیدکننده ای مثل "دوبیتی قشنگ در مورد 22 بهمن" ، "چند نفر انسان دردنیا اسمشان محمد است" ، "کلیپ صوتی ضرب وتیمپو" ، "ساک زدم" و "مسافرتبهآیندهآرزویدیرینهیمن" به وبلاگت آمده اند! البته غصه دارد.

------

(1)


"کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود" 1


[وجود واژه ی گنگی ست بین بود و نبود.]


صحیح! در چمن آمد گل از فلان و فلان


و بعد سمبل زن شد برای شعر جهان!


زنی که عشق برایش دلیل را می جست


زنی که در ته دنیاش استکان می شست


و ریخت داخل سوراخ اشکهایش را


یواش... تا که مبادا کسی صدایش را


دلش برای کسی پای میز لک زده بود


دو تکه نان در طول اثر کپک زده بود


(2)


هوای داغ که مثل همیشه خاکی بود


که آسمان از یک فصل سرد حاکی بود


و مرد! مرد که یک بره را چرا می برد


زنیـ/ ـکه در وسط پارکها چمن می خورد


نمانده چیز زیادی به وقت سلاخی


نمانده راه فراری به هیچ سوراخی


و او به رنگ چمن زار سبز می گردد


تمام هیکلش از ترس نبض می گردد


و مرد با نخ سیگار نی لبک می زد


دو دانه مغز درون اثر کپک می زد


(3)


صدای ناله و تصویرهای مخدوشی


برای تولید صحنه ی هم آغوشی


درون کادر به قدر لزوم غم دارد


و ضمن اینکه بدانیم مرد هم دارد


که ریخت داخل سوراخ آب گرمی که...


برای خلق اثر در فضای تاریـ / ـکِ ...


[درست است که این بیت توی بستر بود


ولی حقیقت از این نیز مبتذلتر بود!]


(4)


 "کنون که می دمد از بوستان نسیمی خاص!" 2


نگاه زن به چمنهاست  از درون تراس


هنوز هم چیزی در اثر کپک می زد


و ارتفاع عمیقی که او محک می زد..



1: حافظ
2: کنون که می دمد از بوستان نسیم بهشت - حافظ

------

پ ن1: لینک دانلود شعر با صدای شاعر

پ ن2: لینک این شعر در سایت ادبی نورهان

+   دوشنبه 14 فروردین1391/  18:13  / محمد بم  | 

عنوان ندارد.

آمده ایم که کمی حرف بنالیم، باشد که رستگار شویم.
می دانم نیازی نیست که قول بگیرم خواندن همه اش را، که به این اندازه مهربان هستید.

1)
دوستی توی فیسبوک مطلبی شیر کرد که یاد قدیمها افتادم.
قدیمها در رابطه با وبلاگ نویسی با چالشی شگرف مواجه بودم. چالش مذکور مربوط می شد به بی صاحاب شدن وبلاگ پس از مرگ نویسنده اش! این سرویس تایید کامنت هم که برقرار شد دیگر هیچ روزنه ی امیدی باقی نماند که وبلاگ حالت داینامیک سابقش را داشته باشد، یا دست کم دوست نزدیکی بیاید و در کامنتدانی خبر مرگ نویسنده را به دوستان نگرانش بدهد! تصمیم داشتم پسوورد وبلاگم را بنویسم توی وصیت نامه ام، و سفارش کنم که فلان دوستم خبر مرگم را در پستی مستقل در وبلاگ درج کند و مثلا "رو سر بنه به بالین" مولانا را هم بیاندازد تنگش! با این خیال اندکی روح آسمانی ام را آرامش می بخشیدم..
حالا فیسبوک یک عالمه خیالم را راحت کرده. دست کم می دانم که دوستانم می فهمند چرا اینجا به روز نمی شود و حتا ممکن است فاتحه ای، چیزی هم بفرستند برایم.
خب از دوستانی که اینجا کنارم حضور فیزیکی دارند و زود از مرگم مطلع می شوند تقاضا دارم روی والم در فیسبوک چیزهای گریه دار بنویسند و این خبر را به اطلاع دوستان و آشنایان برسانند. آن غزل مولانا هم فراموش نشود. اگر یک فن پیج هم برایم بسازید که دیگر محشر است.
سپاس

2)
رایکا امیری فر عزیز محبت کرده و شعر "چند روایت معتبر درباره ی جنگ" من را در وبلاگ دومش که فقط به شعر می پردازد منتشر کرده است. لطف رایکای مهربان را از اینجا ببینید.

3)
سابقه ی دوستی من با "محمد ایمانی" بر می گردد به کلاس اول راهنمایی، که خسته و خواب آلود منتظر می نشستیم تا مینی بوس خرمشهر تکمیل بشود و ما را ببرد نرسیده به خرمشهر، فلکه ی فرودگاه پیاده کند. به این امید که در آینده فرد مفیدی باشیم برای جامعه! تلاش آن مینی بوس محترم البته نتیجه داد و حالا من و محمد مهندسی شده ایم برای خودمان، هر چند حداقل برای خودم راجع به "مفید بودن" مشکوکم ... اینها را گفتم که بگویم محمد عزیزم وبلاگی ساخته و قرار است رباعی ها و دوبیتی هایش را آنجا درج کند: هوشدارو

4)
چند مدت پیش در مسنجر بیلوکس مصاحبه ای انجام شده بود با "دکتر مهدی موسوی"، که من کلیپ کپچر شده اش را دانلود کردم و دیدم. مجری این برنامه شخصی بود به اسم "کوروش" (البته نه از نوع کرمپورش!) ... این آقا که اتفاقا همشهری ما هم بود کار ضعیفی خواند که در آن به شکل بی رحمانه ای سطرهایی از پنکه ی اینگیلیسی کوروش کرمپور را گنجانده بود. این تشابه اسمی هم حسابی مرا گیج کرده بود. خلاصه بعد از صحبتی که با کوروش کرمپور کردم خیالم راحت شد که هر کوروشی، کوروش کرمپور نیست. اینی که اینجا نوشتم یکهو یادم آمد!

لینک دانلود آن مصاحبه ی مفید را پیدا نکردم، حجمش هم آنقدر هست که در خودم نبینم آپلودش را! عجالتا کلیپ صوتی پنکه اینگیلیسی را از اینجا دانلود کنید و از شعر و لهجه ی کوروش کرمپور لذت ببرید.

و اینکه "سفرنامه" دکتر موسوی را می خواندم و به این فکر می کردم که گویا این چارپاره، با همه ی طولانی بودنش چند بیتی کم دارد! و تصمیم گرفتم که این چند بیت را بسرایم. حاصل را بخوانید:

با احترام به سفرنامه ی سید مهدی موسوی
و پنکه ی اینگیلیسی کوروش کرمپور...




پنکه ی اینگیلیسی ام چرخید
با نت و بولت 1 های اجنبی اش
جنگ جبری جیرجیرش بود
با  نت گریه های هر شبی اش

آخرش تکه تکه شد از درد
مرگ در کل شهر جاری شد
پنکه ی نازنینم از غصه
سمبل محض گریه زاری شد

می زنم لاف های آخر را
تووی این لحظه های بی امّید
هیچ از عمق چشم تو سر رفت
زیر گردی ری- بن ام لغزید

در پی تکه هاش می رفتم
مادرم اشک ریخت / پشت سرم
حرف زد سرنوشت، بالاجبار
راه افتادم از خودم کم کم

بوی مردی غریبه می آمد
رکس در راه انقلاب دوید
آتش و دود... چشمهایش سوخت
به گوزنی بدون شاخ رسید

دستی از پشت داشت می انداخت
بر سر لین 2 هام آتش را
بی خیال و شجاع رقصیدم
احمد آباد و دخترانش را

آه! این سالهای بد انگار
می کند توی پام خاری را
مثل دریا قلی 3 رکاب زدم
کوی خونین ذوالفقاری را

از سر و روی شهر بالا رفت
دود سیگارهای پنهانی
عکس هی می گرفت از ماها
کوچه ی تنگ ژرژ یونانی 4

تو دلت بوسه هام را می خواست
آه! من عین عشق بی عینم!
دست در دست تو هم اکنون در
کوچه پس کوچه های سیک لین ام 5

خسته ام مثل خاک زردی که
روی اندام شهر پاشیده
می کشد کفشهام پایم را
روی راهی که داغ هی دیده

دارد از دور پیش می آید
خانه ی در بنفش غمگینم
چهره ی شهر من عوض شده است
من به این اتفاق بدبینم

1-    Nut and Bolt – تووی پالایشگاه پیچ و مهره را گویند.
2-    Lane – کوچه
3-    شهید دریاقلی سورانی، قهرمان حماسه ی ذوالفقاری که کیلومترها رکاب زد تا یکی از حملات دشمن را گزارش کند.
4-    ژرژ یونانی – عکاسی بوده آن سالها، و کوچه ی عکاسی اش را هنوز به اسم خودش می شناسند. شنیده ها حاکی از این است که حسابی چاق بوده، همسر زیبا و یک موتور گازی هم داشته. جالب است بدانید اولین انجمن عکاسی خاورمیانه را همین جناب ژرژ سال 1331 در آبادان تاسیس کرده است.
5-    محله ای ست در آبادان که تویش سیک های هندی زندگی می کردند.

بعد نوشت: برای من سخت نبود که به جای پنکه ی اینگیلیسی المان دیگری را وارد شعر کنم، تا بلکه این تهمت "زیر سایه ی شعری بودن" را از سرم باز کنم. با این حال به پاس آرامشی که این شعر در روزهای دوری از خانه به من داده ترجیح دادم به همین شکل بگذارم باشد. راجع به سفرنامه هم بگویم که به هیچ وجه در پی ابیات مفقود این اثر نبوده ام. آن سطر بالایی هم فقط یک شوخی تلخ است با سیدمهدی موسوی، و دلیلش هم فقط و فقط شباهت وزن است و روایت. همین!

+   دوشنبه 28 آذر1390/  4:30  / محمد بم  | 

وقتی که فیزیک غلط می کند

گوسفند هم که نباشی، می توانی حدس بزنی که این قشر مظلوم در این هوای سرد بیشتر دردشان می گیرد .. بعد، دلت برایشان می سوزد، اما نه آنقدر که گلوی آنها! فقط آنقدر که به این فکر کنی که این تکه هایی که لای دندانت گیر کرده اند زمانی برای خودشان گوسفندی بوده اند!

قرار بود دیگر شعری از اینجا منتشر نکنم، اما این قرار را بگذارید از آن دسته قرار هایی که به هم می خورند :)


ما هول می خوریم ما لیز می شویم!

هی از دُکان به چاه واریز می شویم

یک سنگ ضربدر نیروی جاذبه

ما اوف می شویم، ما جیز می شویم!

ما روی سطح خاک جاری نمی شویم

"ما" ، "تیک" می خوریم، "کاریز" می شویم

قانون چندمیم، عکس العمل - عمل

برگشت می خوریم سرریز می شویم

آرام می خزیم لای علف ملف

و کود خطه ای زرخیز می شویم!

تحت شرایطی با اصطکاک صفر

ما در نتیجه خب ... یک "چیز" می شویم!

یک قاب، تخته نرد، یک لنج ، دسته تی!

یا اینکه پایه ی، یک میز می شویم

[ ترجیح می دهیم، کاغذ شویم و بعد..

(این نیز حرفی است، این نیز می شویم!!) ]



این بیت جدی است: سوژه تویی، ببین!

ما ریز می شویم... ما ریز می شویم

افسوس عاقبت، یک دسته ی تبر

در دست وحشی ِ چنگیز می شویم

یک مشت حرف مفت، پایستگی* ما!

خونریز می شویم... ناچیز می شویم...

*قانون پایستگی انرژی و ماده

پ ن:

انتشار مجموعه ی الکترونیک منتخب آثار غزل پست مدرن، قرار است اتفاقی خوب برای ادبیاتمان باشد. فراخوانش را از این پست سید مهدی موسوی بخوانید. همچنین این تذکرات تکمیلی را ...

در این صفحه از سایت غزل پست مدرن می توانید شعر پست قبل من و همچنین شعرهایی از محمد قائدی، حامد داراب، الهام میزبان، وحید نجفی و ... را بخوانید.

+   سه شنبه 15 آذر1390/  8:23  / محمد بم  | 

بله! رسم روزگار چنین است...

فشارهایی که از بیرون و درون، به درون و بیرون بنده وارده می شد، مرا مجاب به تغییر پایان بندی اثر پست پیشین کرد . به گونه ای که هم خودم راضی باشم، هم مخاطب، هم خدا و هم احتمالاً رسول خدا! نسخه ی فاینال این اثر را این زیر می خوانید:

دست هایت به دور تنهایی م، می شود مُرد در همین زِندان
خیس تر از غروب اروندی، داغ تر از هَوای آبادان

آه! / هی می کشی در گوشم، چیز نرمی که قرمزم بکند
بی خودی ریز ریز می خندم، تووی من عکس نصفه ای گریان

غرق تا می شوم درون تنت، پیچ تا می خورم به اندامت
در تضادی عجیب می مانم: لذت محض و درد بی پایان!

در توهم که: " من تو را دارم" در فشاری که هست بر تنـ / ـها
با صداهای زیر می نالی، استخوانهای ارگ بم لرزان
.
.
یِک بهانه به نام ساعت دیر، می روی بی قرار تا آن دور
رفتنت ناگزیر ناجوری ست، ماندنت اتفاق بی امکان

در من احساس نکبتی مِثل حس تنهایِ بعدِ آزادی
حس دلگیر سردِ مبهوت اولین صبح عصر یخبندان

لای این غصه هام می پیچم، در شبی که دراز می کشمش
دوری وعده گاه نزدیکی ابتکار خداست یا شیطان؟

تکیه دادم به هیچـ / ـچیز خودم، شیطنت های یک خدا در من
تا ابد خیرِه ام به دیوار و خط سیر سیاهِ مورچگان

----------------------------------------------

مُحَمِّدِ بــَم – پاییزِ یِکهِزار وَ سیصَد وَ نَوَدِ خورشیدی


پ ن: من در یک حرکت بی سابقه اقدام به نگارش یک داستان کوتاه کردم! "کوتاه" یعنی اینکه اگر این داستان را با فونت تیهوما و سایز 11 در یک صفحه ورد 2007 که فرمت صفحه بندی اش روی دیفالت است بنویسیم، یک صفحه و دو خط را اشغال می کند. این متن را پس از نقد در گوشی دکتر مهدی موسوی - که نمی دانم روی اسمش باید لینک وبلاگش را بدهم یا وبسایتش! - تغییرات کوچکی دادم .. ضمن تشکر از دکتر عزیز، دعوتتان می کنم که بخوانید این متن را ..

+   شنبه 14 آبان1390/  17:25  / محمد بم  | 

وقتی کمی حرف نالیدن می گیرد

اینکه در واژه های "تف" و "سر بالا" و یا ترکیب این دو، به علاوه ی یکی از ادات تشبیه مثل "عینهو" ، ابتذالی هست که باعث عدم تایید یک کامنت شود، مسئله ای ست که از درک آن عاجزم .. این را گفتم که تووی دلم نمانده باشد، همین!

دوست خوبم جناب آقای احسان خلیلی عزیز لطف کرده و فایل صوتی شعر خوانی من را به علاوه ی چند نفر دیگر برای دانلود آماده کرده است .. فارغ از هر گونه جهت گیری سیاسی و اختلاف نظری که با توجه به اسامی بعضی از افراد "هم زیپی" ام حدس می زنم با احسان داشته باشم، دست این عزیز را به گرمی می فشارم .. این فایل فشرده را می توانید از اینجا دانلود کنید.

و یک چیز دیگر! آموزش عروض به قلم دکتر مهدی موسوی در سایت طغیان! اینجا ست . با آن طرح جلد خوشکلش ..

یک چیز خصوصی برای یک فرد خاص:
خانم "الکی چپ بین" یا به تعبیر خودت "واقعی راست بین"!
به لحاظ معنوی که حساب کنی موهای این بنده در بلاگستان سفید شده است .. به لحاظ علمی هم که بگیری ضریب هوشی من بالای 120 است .. مدارکش هم موجود است البته! به این ترتیب زیاد سخت نیست که بفهمم چه کسی برایم کامنت می گذارد، و با چه قصدی..
و همچنین برای من سخت نیست که بفهمم چه کسی تووی این وبلاگ و آن وبلاگ با اسامی مختلف از یک شعر خاص و یک فرد خاص تعریف می کند ..
مدت زیادی نیست که شعر می نویسی .. سعی کن حرفهایی که می شنوی بپذیری، چون نقدهایی که به کار تو می شود اکثرن صحیح است .. تو ابتدای راهی، مثل من.. این را یادت نرود.
موضع من در قبال تو این است که با بزرگمنشی مثال زدنی ام تو را ببخشم! و در مجامع عمومی چیزی به رویت نیاورم، و همچنان بی تعارف برایت نقد بنویسم، چرا که پیشرفتت را می خواهم.. این را از برادر بزرگترت باور کن!

و اما شعر...

دست هایت به دور تنهایی م، می شود مُرد در همین زندان
خیس تر از غروب اروندی، داغ تر از هوای آبادان

آه! / هی می کشی در گوشم، چیز نرمی که قرمزم بکند
بی خودی ریز ریز می خندم، تووی من عکس نصفه ای گریان

غرق تا می شوم درون تنت، پیچ تا می خورم به اندامت
در تضادی عجیب می مانم: لذت محض! درد بی پایان!

در توهم که: " من تو را دارم" در فشاری که هست بر تنـ / ـها
با صداهای زیر می نالی، استخوانهای ارگ بم لرزان!
.
.
یک بهانه به نام ساعت دیر، می روی بی قرار تا آن دور
رفتنت ناگزیر ناجوری ست، ماندنت اتفاق بی امکان

در من احساس نکبتی مثل ِ حس تنهای بعد آزادی
حس دلگیر سردِ مبهوتِ اولین صبح عصر یخبندان
.
.
و ... تجلی انتظار گودو*، در شبی که دراز می کشم اش
دوری وعده گاه نزدیکی ابتکار خداست یا شیطان؟

* نمایشنامه ی در انتظار گودو٬ شاید بهترین نمایشنامه ی ابزورد جهان - ساموئل بکت

پ ن: 

این احتمالن آخرین شعری است که از من در این وبلاگ منتشر می شود .. می خواهم کمتر بنویسم و بیشتر مطالعه کنم .. همه ی کارنامه ی شعری من همین چند دانه شعری ست که اینجا خوانده اید، و دو - سه غزل ابتدایی ام که نیستند اینجا .. از این به بعد هم کارهای دوستان را خواهم خواند و اگر نکته ای به ذهنم رسید عنوان خواهم کرد ..

+   شنبه 23 مهر1390/  17:42  / محمد بم  | 

چند روایت معتبر درباره ی جنگ

"بچه بازی" هایی که این روزها می بینم - بر خلاف اسمشان - مرا یاد بچگی هایم نمی اندازند. کودکی من، از پنج سالگی که یاد گرفتم بخوانم و قبلترش با کتابهایم گذشت. نمی گویم توی کوچه پاپتی فوتبال بازی نکردم، یا روزهای داغی که برق می رفت آب بازی نکردم، اما مطمئنم "خاله بازی!" هیچکجای کودکی هایم نبوده است. حالا بیست و دو ساله ام و در عین ناباوری بعضی بزرگترها را می بینم که دلشان برای خاله [زنک] بازی تنگ شده است...

بگذریم...

 هفت یا هشت سال پیش مجموعه داستانی چاپ شد به نام "چند روایت معتبر" از مصطفا مستور .. داستانهایی داشت با اسمهای اینچنینی: چند روایت معتبر درباره ی خداوند، چند روایت معتبر در باره ی عشق و ... دلم می خواهد اسم این شعر هم شبیه همین ها باشد:

چند روایت معتبر درباره ی جنگ...

نیمه شب سایه ای که آهسته
می پرد ارتفاع جالی* را
تا به آغوش خونی اش بکشد
تیر / با بهت احتمالی را
میرود زار زار گریه کند
غربت خانه های خالی را

این روایت چقدر غمگین است
در هیاهوی جیرجیرک ها
سرنوشتی که زنگ زد لای ِ
سکه های سیاه قلک ها
مادری محو پای گهواره
اشک نامرئی عروسک ها

نقشه هایی که روی میزش بود
خاک سردی که روی صندلی اش
سرد تر از هوای این خانه
جسم کودک ، و خواب مخملی اش
دست شومی جذام پاشیده
روی دیوار های خردلی اش

بوممم !!! یک انفجار پرتش کرد
پشت یک خاکریز خون آلود
عده ای زخم خورده از ترکش
با مهمات تا ابد محدود
[راوی غصه دار اندیشید:
پشت آن خاکریز شعری بود]

"یک نفر تشنه داشت جان می داد
یک نفر زود آب آورده ست
یک نفر داد می زند از درد
شخصی اثبات می کند مرد است!!
می خورد دانه دانه تیرش را
[جنگ یک اسم دیگر از درد است]"

از تنش قطره قطره خون می ریخت
روی یک راه خاکی ممتد
چشمهایش یواش بسته شدند
دخترش بی صدا صدایش زد
راه پرواز را بلد شده است
می رود زار زار گریه کند...


*مولف مطمئن نیست که این واژه مخصوص زیست بوم "آبادان" – یا به تعبیر عامتر "خوزستان" – است یا خیر . از این رو ترجیح می دهد که از مخاطب بخواهد این واژه  را فنس، یا حصار توری فلزی ترجمه کند.

+   یکشنبه 10 مهر1390/  2:48  / محمد بم  | 

PoMoPo em

این چند خطی که می خوانید به سبب بحث چند باره ای نگاشته شده که پیرامون "غزل پست مدرن" در انجمن شعر ارشاد آبادان رخ داده است.

این نوشتار اگر چه ممکن است از دیدگاه اساتید اهل فن بسیار ساده انگاشته شود – که البته به زعم من هم چنین است – اما حاوی مطالبی ست که به نظر کمتر به آنها پرداخته شده است.

مخالفان این جریان – و این نامگذاری – در سراسر عالم هستی یک ایراد مشترک را به قضیه وارد می دانند، با این مضمون:

"چطور می شود در جامعه ای که هنوز مدرنیسم را تجربه نکرده ، غزل پست مدرن گفت؟ "

برای پاسخ این پرسش بایستی دو نکته را بررسی کنیم:
1-     پست مدرن دقیقن چیست؟ آیا پست مدرن به عنوان یک دوره ی زمانی مطرح است که بعد از مدرن می آید؟
2-    این گفته که "جامعه ی ما جامعه ی مدرنی نیست" حقیقتن چقدر سندیت دارد؟

اجازه می خواهم پاسخ به پرسش اول را با اشاره ای مستند به معنای واقعی پست مدرن تشریح کنم.
Postmodern کلمه ای ست مرکب، و متشکل از اجزای post (پیشوندی به معنای پس از، بعد از)1 و modern (امروزی، نوین، متجدد)2 . از ظاهر واژه معنایی به شکل "بعد از امروزی" استخراج می شود (همان چیزی که پسانوگرایی می گویند) . اما این امر چقدر امکان دارد؟ آیا فرد یا جامعه می تواند در حال حاضر در زمانی بعد از امروز به سر ببرد؟ سفر به آینده البته از آرزوهای دیرینه ی بشری ست که بعید است محقق شود! پس توجه به معنای ظاهری postmodern برای تبیین آن از نظر زمانی اشتباهی ست نابخشودنی.

از این رو نتیجه ای که می شود گرفت این است که نباید به پست مدرن به عنوان یک دوره ی زمانی مجزا از مدرن نگریست . در واقع در تقابل این دو تقدم و تأخر زمانی ابدن مطرح نیست. پست مدرن وضعیتی ست که عناصر دنیای مدرن برای فرد یا جامعه به وجود می آورند و جامعه مستلزم این نیست که برای رسیدن به پست مدرن از سد محکمی به نام مدرن بگذرد، بلکه این دو (مدرن و پست مدرن) لازم و ملزوم یک دیگر اند.

حال برای تایید وضعیت پست مدرن در جامعه ی کنونی نیازمند اثبات مدرنیته در ایران امروز هستیم.

 مصادیق مدرنیته را در ظاهر جامعه می بینیم. عناصری مثل مترو، ترافیک، تجارت الکترونیک، جنگهای رسانه ای، حضور مردم در شبکه های اجتماعی و امثالهم. همان مواردی که در اروپا و امریکا – که به عنوان جوامع مدرن شناخته می شوند – وجود دارد ، البته با کیفیت بهتر . همین مصادیق تولید یک وضعیت پست مدرن را می کنند. (البته تشریح وضعیت پست مدرن خارج از حوصله ی این نوشتار است)

اما مسئله ی مهمتر، جریان فکری و رفتاری حاکم بر جامعه است.

چند نمونه از تفکر سنتی و مقایسه آن با امروز

1-    "با لباس سفید رفتن و با کفن برگشتن!" یک تفکر به شدت سنتی! فکر نمی کنم لزومی به ارائه ی آمار مستند و غیر مستند در خصوص افزایش آمار طلاق باشد.
2-    زن – صرف نظر از اینکه چطور باردار شده باشد – مقید به حفظ جنین بود . اما امروزه تنها بخش کوچکی از سقط جنین را در تصاویری که هر از گاهی در شبکه های اجتماعی منتشر می شود می بینیم. (آیا دلیل چیزی غیر از فشار های درونی و بیرونی دنیای مدرن است؟)
3-    زنان خانه نشین دیروز – فعال امروز
4-    تقید به درمان شیمیایی به جای طب سنتی
5-    حضور مردم در شبکه های مجازی اجتماعی، که اگرچه از مصادیق ظاهری مدرنیته است، اما موجب القای تفکر مدرن در ذهن کاربران شده است.
6-    و...

با این حال باید پذیرفت که درصد زیادی از جامعه هنوز از تفکر سنتی فاصله نگرفته اند. اما حضور شخصیت های ادبی در متن پیشروی فرهنگی، لزوم خلق آثاری در فضاهای مدرن، و البته پست مدرن را بوجود می آورد.


پ ن:

1-    رجوع کنید به هر مدل دیکشنری انگیسی به فارسی که دم دستتان بود!

2-    همان

+   شنبه 2 مهر1390/  16:26  / محمد بم  | 

Experience

گاهی انسان یک باره هل می خورد وسط تجربه هایی که همانقدر که هیجان انگیزند، غیر قابل پیش بینی هم هستند .. البته این "گاهی" که می گویند مخصوص وقایعی ست که دست کم چند باری اتفاق افتاده باشند! اما دارم از واقعه ای حرف می زنم که تا به حال یک بار رخ داده، و دوست دارم باز هم بدهد..

دوستانی را دیدم که در عین دوری نزدیک بودند و من این نزدیکی را از چشمهایشان، حرفهایشان، و کللن همه چیزشان حس کردم .. "دکتر مهدی موسوی" عزیز با آن خودمانی بودن مثال زدنی اش ، "فاطمه اختصاری" با آن صداقت کلامش، "محمد حسینی مقدم" با قولی که برای نقد کارهایم داده .. "رضا قطب" با آن اشتیاقی که می گفت برای دیدنم داشته، "سهراب علوی" با نمایشنامه ی زیبایی که برایم خواند، "یغما گلرویی" با ترانه های دلنشینی که خواند و البته نخواند، و "همه ی دیگر"...

این غزل تازه تقدیم می شود به همه ی این دوستان

و "ایمان عباس پی" برای همه ی مهربانی های برادر گونه اش

و "امین اتمان" همشهری دور افتاده از وطن

و "خیلی های دیگر" که می آیند

و می خوانند...


یک دست، یک چاقو، که بالا رفت او ... آرام

محکم! و یک ضربه که بر اندام رویاهام

هی تکه تکه

تکه تکه

تکه

تـ ـکه

تـ ِ...

که رفت تا بی انتها ، پایان نافرجام

که رفت روی امتداد یک نگاه گرم

یک عشق، یک پیچش .. و شاید یک جنین، بی نام

که جیغ می زد تا بیاید زودتر از ... دیر

تشدید یک سرگیجه با سردرد، با سرسام

با یک عفونت توی مغزی که قدم می زد

و نفله کرد اندیشه را انگار با هر گام

...

بهتی که مانده گیج بین ارتباطی گیج

یک دست

یک چاقو

و یک اندوه خونین فام...

+   چهارشنبه 26 مرداد1390/  13:7  / محمد بم  | 

BetweenArvand&BahmanshirRiver


موج "اروند" توی مغزم زد
خاطراتی که خیس می خوردند
توی عمق نگاه نمناکت
خنده هایم برات می مردند

سازش قفل ها و چاقو ها
ذبح داغ گوزنها در "رکس"*
رقص تو با لباس مشکی و
گریه ات توی "باشگاه انکس"**
 
باز هی می کند تو را خالی
بازوان سیاه سمبو ها
ضجه ی دلنواز کشدارت
وسط ریتم ضرب و تیمپو ها

رقص بی ربط تیر با بدنت
نعره ی فالش بمب توی سرت
فکر برگشت لحظه ها به عقب
وسط هقّ و هقّ بی ثمرت

"نیستی" شکل خانه ای خالی ست
پرت از انفجار نزدیکی
زیر یک نخل زرد می پوسد
نعش یک شهر توی تاریکی

انتظار طلوع خوشحالت
انتظاری که داشت سر می رفت
هوس مرگ توی "بهمنشیر"
پرش از "جِسر ایستگاهِ هفت"***
پ ن:
*سینما رکس که در حال اکران فیلم "گوزنها" ساخته مسعود کیمیایی با تمام محتویاتش سوخت.
** باشگاه انکس - Annex Club - از سالن های شرکت نفت که معمولن برای مجالس عروسی استفاده می شود.
*** جسر ایستگاه هفت - پل ایستگاه هفت فرح آباد، پل ورودی آبادان که از روی رودخانه ی بهمنشیر می گذرد
.

+   دوشنبه 20 تیر1390/  19:26  / محمد بم  | 

مطالب قدیمی‌تر